تو به من خندیدی
و
نمی دانستی من به چه دلهره از باغچه همسایه
سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلوده به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی هنوز
سالها هست که در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرارکنان
می دهد آزارم .
و من اندیشه کنان
غرق این پندارم
که چرا خانه کوچک ما
سیب نداشت .
و
نمی دانستی من به چه دلهره از باغچه همسایه
سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلوده به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی هنوز
سالها هست که در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرارکنان
می دهد آزارم .
و من اندیشه کنان
غرق این پندارم
که چرا خانه کوچک ما
سیب نداشت .
+ نوشته شده توسط سلیمان مهدوی در سه شنبه سوم اردیبهشت 1387 و ساعت
16:6 |